
برای
آنها که هنوز به تاثیر تغذیه در جلوگیری و درمان بیماری ها تردید دارند
تماشای جدیدترین فیلم های آموزشی درمان سرطان با تغذیه خام گیاه خواری را
ارائه می دهیم. این فیلم ها محصول دو سال اخیر دنیای علم و پزشکی بوده و در
سطح جهان به عنوان تکان دهنده ترین فیلم های آموزشی شناخته شده اند.
شرکت
کوثرپرداز شش ساعت فیلم آموزشی بی نظیر در مورد پیشگیری و درمان قطعی
سرطان و بیماری های لاعلاج از طریق تغذیه خام گیاه خواری و پرهیز غذایی از
خوردن گوشت و ... را با حضور برجسته ترین متخصصین و پزشکان مطرح در جهان
تقدیم علاقه مندان می کند.
اگر فردی
سرطانی را می شناسید و یا یکی از عزیزان شما دچار بیماری های مزمن و مدت
دار و درمان ناشدنی مانند دیابت، آرتروز ، فشار خون ، بیماری های قلبی
و... دارید ، این آلبوم بهترین هدیه ای است که می توانید به آنها بدهید.
افراد سالم نیز با تماشای این مجموعه در سبک زندگی خود دچار تحولات بنیادی
خواهند شد .
http://rawfood.blogfa.com

برچسبها:
درمان قطعی همه سرطان ها,
درمان سرطان بدون دارو,
درمان سرطان و بیماری های مزمن با تغذیه درست,
سرطان درمانی دکتر گرسون
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|
با سلام
وبلاگ خدامراد در بلاگفا آپدیت شد.
جدیدترین دست نوشته های فرامرز کوثری از زبان شخصیت خدامراد در این وبلاگ قرار داده می شود.
http://khodamorad.blogfa.com
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|


شیوانا-مجله موفقیت شماره 225شاید توفانی در راه است!
شیوانا از راهی میگذشت. در بین راه با جوانی همسفر شد که بسیار ناراحت و
اندوهگین به نظر ميرسيد. شیوانا کمی با او راه سپرد و کمکم سر صحبت را
باز کرد و دلیل اندوهش را پرسید. مرد جوان گفت: "آیا تا به حال به این فکر
کردهاید که چرا روزگار ناگهان همه آرامش و زندگیات را میستاند و و همه
ورقها علیه تو برمیگردند و بیدلیل میبینی که همه درها و پنجرهها به
روی تو بسته میشوند؟آیا دلیلی به جز بدبخت بودن وجود دارد؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "حتما دلیلی هست؟"
مرد جوان خنده تلخی کرد و .....
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه
در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده
گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بىحال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت
کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مىگفت که دیگر با این
بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا-مجله موفقیت شماره 224آنها میدانند!
زنی با چند بچه قد و نیم قد نزد شیوانا آمد و به او گفت: "شوهرم دامدار است
و درآمد خوبی دارد. اما به جای اینکه ثروتش را خرج تغذیه و رفاه همسر و
کودکانش کند خرج لباس و اسب و تجملات خودش میکند و دایم سعی میکند با پول
ریختن به پای دوست و آشنا به آنها ثابت کند که از لحاظ مالی وضعش عالی است
و از بقیه جلوتر است."
شیوانا با تعجب گفت: "این آدمهایی که شوهرت پولش را برای آنها خرج میکند
از احوال و تنگدستی شما باخبرند؟"
زن سرش را پایین انداخت و گفت: "آری آنها گاهی به در منزل میآیند و وضع من
و بچهها را از نزدیک میبینند. اما هیچ نمیگویند و میروند. انگار فقط
همسرم را قبول دارند."
شیوانا لبخندی زد و به زن گفت که به منزل برود.
روز بعد شیوانا سراغ شوهر زن را گرفت. مردی را نشانش دادند با لباسی شیک و
گرانقیمت که در غذاخوری دهکده جشن گرفته است. شیوانا به آنجا رفت و کنار
مرد نشست و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|
دانلود کتاب الکترونیکی داستان های معرفتی شیوانا به نویسندگی فرامرز کوثری
می باشد . دارای بیش از 100 حکایت خواندنی شیرین و پند آموز از شیوانای
عارف پیشنهاد میکنم این کتاب را مطالعه فرمایید.
این کتاب ها قابل نصب بر روي اكثر گوشي هايي كه جاوا را پشتيباني مي كنند
مي باشد.
دانلود کتاب رایگان موبایل شیوانا shivana.jar
|
نام کتاب : داستان های معرفتی شیوانا
موضوع : داستان کوتاه
نویسنده : فرامرز کوثری
نوع کتاب: fbook
حجم : 186 KB
توضیحات: بیش از 100 حکایت خواندنی شیرین و پند آموز از شیوانای عارف پیشنهاد میکنم این کتاب را مطالعه فرمایید

|
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|


شیوانا-مجله موفقیت شماره 215-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)بگذار بگوید نه!
شیوانا از داخل دهکده عبور میکرد. جوانی را دید که مقابل در خانهای
میایستد و میخواهد در بزند اما پشیمان میشود و از آن در فاصله میگیرد،
اما چند قدمی که دور میشود دوباره به سمت در برمیگردد. شیوانا نزدیک او
رفت و مشکلش را پرسید. مرد جوان گفت: "صاحب این خانه یکی از آشنایان است.
گرفتاری پیدا کردهام و چاره مشکلم نزد اوست. میترسم به او رو بیندازم و
رویم را زمین بزند و جواب منفی بدهد. از سوی دیگر برایش کاری ندارد که مشکل
مرا حل کند. ماندهام چه کنم؟"
شیوانا لبخندی زد و گفت: "من جای تو بودم فورا در میزدم و اجازه میدادم
او ذات و نیت خود را برملا سازد. میگذاشتم او بگوید نه و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|


شیوانا-مجله موفقیت شماره 214-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)پذیرش مشروط!
زنی غمگین و افسرده نزد شیوانا آمد و از همسرش گله کرد و گفت: "همسر من خود
را مرید و شاگرد مردی میداند که ادعا دارد با دنیاهای دیگر در ارتباط است
و از آینده خبر دارد. این مرد که الان استاد شوهر من شده هر هفته سکهای
طلا از شوهرم میستاند و به او گفته که هر چه زودتر با یک دختر جوان ازدواج
کند و بخش زیادی از اموال خود را به این دختر ببخشد! و شوهرم قید همه
سالهایی را که با هم بودهایم زده است و میگوید نمیتواند از حرف استادش
سرپیچی کند و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا-مجله موفقیت شماره 216-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)نفع خود!
پل قدیمی روی رودخانهای که از بالای دهکده شیوانا میگذشت بر اثر سیلاب
خراب شد و باعث شد که مردم دهکده برای رفتن به روستاهای بالادست دچار مشکل
شوند. مردی ثروتمند پیدا شد و پلی بزرگ و محکم ساخت و دو طرف پل را زنجیر
بست و اعلام کرد که فقط کسانی که به او پول و سکه بدهند حق استفاده از پل
را دارند. خبر گلایه مردم به گوش شیوانا رسید. او مرد ثروتمند را خواست و
به او گفت که هزینه پل را اعلام کند تا مردم به او بپردازند و بتوانند
مانند گذشته از آن به رایگان استفاده کنند.
مرد ثروتمند گفت: "او برای سود و نفع مدتدار و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا-مجله موفقیت شماره 217-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)چون هنوز امتحان نشدهای!
پیرمردی نزد شیوانا آمد و با غرور گفت: "من در کل عمرم هیچ وقت با سختی و
درماندگی روبهرو نشدهام و همیشه بدون هیچ مشکل و دستاندازی در جاده
زندگی قدم زدهام. تعجب میکنم بعضی آدمها اینقدر در زندگی بالا و پايین و
فراز و نشیبهای جورواجور را تجربه میکنند در حالی که میتوانند مثل من
زندگی آرامی داشته باشند."
شیوانا پرسید: "در این سالیان طولانی عمرت به چه کاری مشغول بودهای؟"
پیرمرد گفت: "از پدرم دو گاو و چند گوسفند به ارث بردهام و با همان دو گاو
و.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|


شیوانا-مجله موفقیت شماره 218-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)طلایی برای خودت!
مردی بود که به زن و بچه هایش خیلی سخت می گرفت و در دادن خرجی خانه و
تامین غذا و رفاه خانواده اش بسیار خسیس بود. روزی شیوانا آن مرد را به
همراه زنش در بازار دید. چهره زن از ضعف و سوء تغذیه رنج می برد اما مرد با
افتخار مقابل مغازه طلافروشی ایستاده بود و به زن می گفت که یک گردن بند و
تعدادی دستبند طلا انتخاب کند تا مرد برایش بخرد." زن هم با خوشحالی آنها
را انتخاب کرد و از فرط ضعف کنار دیوار روی زمین نشست.
شیوانا از دور به آنها می نگریست و هیچ نمی گفت. مرد بعد از خرید از مغازه
بیرون آمد و گردن بند و دست بندها را به زن داد و با صدای بلند در حالی که
بقیه مردم و از جمله شیوانا بشنود گفت:" همه به من می گویند که به خانواده
ام سخت می گیرم. ببینید برای همسرم چه طلاهای گرانقیمتی خریده ام!"
مردم به چهره زار وضعیف زن خیره شدند و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا-مجله موفقیت شماره 219-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)تشکر از مصیبت!
اهالی دهکده شیوانا برای تعمیر ساختمان حمام و بازارچه اصلی، مبلغ زیادی
پول جمع کردند و به کدخدا دادند تا عدهای را اجیر کند و قبل از زمستان این
کار را به انجام رساند. کدخدا مبلغ را به یکی از دوستان صمیمیاش که مهارت
زیادی در ساخت و ساز نداشت سپرد. دوست کدخدا چون ناوارد بود دايما
بهانهای پیدا میکرد و تاخیر و عقبماندگی پیشرفت کارها را به گردن آن
بهانهها میانداخت. مثلا روزی میگفت که زمین زیر حمام، شل و باتلاق است و
باید قبل از شروع به کار این زمین محکم شود و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|


شیوانا-مجله موفقیت شماره 220-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)یک نشنیدن ساده!
دختری جوان همراه برادرش نزد شیوانا آمد و از او در مورد مشکلش راهنمایی
خواست. دختر جوان گفت: "مدتی قبل پسرخالهام به خواستگاریام آمد و با توجه
به رابطه فامیلی قرار بر این شد که با هم ازدواج کنیم. اما چند روز مانده
به ازدواج پسرخالهام شروع به بهانهگیری کرد و نشان داد که به شدت نسبت به
من و خانوادهام بدبین است و در نهایت از ازدواج سر باز زد و با بدنامی
مرا پس زد و دیگر سراغم را نگرفت."
الان نزدیک یک ماه است که از آن روز میگذرد و من کمکم با این ماجرا کنار
آمدهام. اما مشکل اینجاست که او هر از چند گاهی پشت سر من و خانوادهام
بدگویی میکند و ما را تحقیر كرده و بعد پی کار خود میرود و من و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|


شیوانا-مجله موفقیت شماره 221-
(¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)به خاطر درخت بودن!
شیوانا و تعدادی از شاگردانش به همراه عدهای مردم دهکده برای کمک به
روستایی که دچار سیل شده بود به آن منطقه رفتند. موقع استراحت که شد دو
کودک آواره مقابل شیوانا و همراهانش سبز شدند و از آنها غذا خواستند. یکی
از کودکان سفید و خوشچهره و سرحال بود و کودک دیگر سیاه و زخمی و رنجور
مینمود. یکی از همراهان که پیرمردی جاافتاده بود مقداری غذا به کودک سفید و
سالم داد و به او لبخند زد و به کودک سیاه هیچ نداد و اصلا توجهی به او
نکرد.
شیوانا با ناراحتی به پیرمرد خیره شد و.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|
 شیوانا-مجله موفقیت شماره 222- (¯`•. داستان های شیوانا ـ نوشته فرامرز کوثری .•´¯)چیزهایی هست که مهماند!
مردی
پسر تنبلی داشت که از زیر کار درمیرفت و همه چیز را به شوخی میگرفت.
روزی او را نزد شیوانا آورد و گفت: "از شما میخواهم به این پسر من چیزی
بگویید که دست از این تنبلی و بیتفاوتیاش بردارد و مثل بقیه بچههای این
مدرسه به دنیای واقعیت و کار و تلاش برگردد."
شیوانا با لبخند به پسر نگاه کرد و گفت: "پسرم اگر تو همین باشی که پدرت
میگوید زندگی سخت و دشواری مقابلت هست. آیا این را میدانی؟"
پسر تنبل شانههایش را بالا انداخت و گفت: "مهم نیست؟"
شیوانا با تبسم گفت: "آفرین به تو که چیزی برای گفتن داری. لطفا همینی که
میگویی را درشت روی این تخته بنویس و برای استراحت با پدرت چند روزی
میهمان ما باش."
صبح روز بعد وقتی همه شاگردان برای خوردن صبحانه دور هم جمع شدند شیوانا به
آشپز گفت که برای پسر تنبل غذاي بسیار کمی بریزد. طوری که فقط سر پایش نگه
دارد.
پسر که از غذای کم خود به شدت شاکی شده بود نزد شیوانا آمد و ..... |
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا-مجله موفقیت شماره 223وقتی دلیلی نیست!
شیوانا
در مراسم عزای یکی از اهالی دهکده حضور داشت. یکی از آشنایان صاحب عزا که
مردی متین و جاافتاده بود، در حین برگزاری مجلس بیمقدمه گفت: "فامیل ما
این هفته عروسی دارد! دنیا را میبینید! یکی عروسی دارد، یکی عزا!"
یکی از اعضای خانواده صاحب عزا که عصبی شده بود با ناراحتی گفت: "چه کار
زشتي! چرا حرمت ما را رعایت نکردند و عروسی را به تاخیر نینداختند!؟ عجب
آدمهای بیفکری هستند!؟"
با گفتن این جمله جو مراسم آشفته شد و هر کسی چیزی گفت. شیوانا بلافاصله با
بهانهای، مردی که اين خبر را نقل کرده بود از مجلس بیرون کشید و.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا مجله موفقیت شماره 193 ببین آخرش چقدر گیرت میآید!
شیوانا
در بازار دهکده کنار مغازه دوست سبزیفروشش نشسته بود و به اطراف نگاه
میکرد. صاحب مغازه کناری که جوانی تازهکار بود به شیوانا گفت: "به نظر من
این دوست شما دارد ضرر میکند. من کارگاه سفالگری دارم و یک کارگر دارم که
برایم هر روز کوزه و لیوان و ظرف سفالی درست میکند. ده نفر را هم اجیر
کردهام تا در دهکدههای اطراف برای کوزهها و ظروف سفالی من مشتری جمع
کنند. خلاصه هر هفته صد سکه به دست میآورم. اما این دوست سبزیفروش ما فقط
هفتهای ده سکه گیرش میآید. به نظر شما تجارت من پرسودتر نیست؟"
شیوانا با لبخند گفت: "گمان نکنم وضع زندگی تو با این سبزیفروش تفاوت
زیادی داشته باشد. تو از این صد سکه چقدر به عنوان دستمزد و مواد اولیه خرج
میکنی و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا مجله موفقیت شماره192نقابی برای پنهان کردن!
یک
عده رزمیکار از دیاری دور به دهکده شیوانا آمدند و رییس گروه از شیوانا
خواست تا امکان برگزاری یک مسابقه رزمی بین گروه او و شاگردان رزمی کار
مدرسه شیوانا را فراهم سازد تا قدرت رزمیکارها با یکدیگر سنجیده شود. وقتی
زمان مبارزه فرارسید شاگردان متوجه شدند که رزمیکاران غریبه به صورت خود
نقاب زده و بدن خود را به رنگهای ترسناکی درآوردهاند. از دیدن این
چهرههای رعبآور، ترس و دلهره در دل شاگردان مدرسه افتاد و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا مجله موفقیت شماره191یکی از پسرانش!
یکی
از پسرانش!
شیوانا با تعدادی از شاگردان از راهی میگذشت. نزدیک دروازه یک شهر با
ردیفی از فروشندگان دورهگرد روبهرو شد که کنار جاده بساط خود را پهن کرده
بودند و به رهگذران غذا و لباس و میوه میفروختند. شیوانا متوجه شد که یکی
از فروشندگان پیرزنی است که میوههای خود را در سبد مقابل خود چیده و به
خاطر قیمت مناسب و کیفیت میوهها مردم بیشتری را به دور خود جمع کرده است.
چند قدم بالاتر چند جوان میوهفروش بودند که کسی از آنها خرید نمیکرد.
ناگهان آن چند جوان طاقتشان تمام شد و با عصبانیت سراغ پیرزن رفتند و با
لگد سبد میوههای او را به گوشهای پرت کردند و .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا مجله موفقیت شماره190وقتی اول و دوم فرقی نمی کنند!
شیوانا
در بازار دهکده راه میرفت. متوجه شد یکی از شاگردانش که اتفاقا فردی مودب
بود با یکی از جوانان شرور دهکده در حال بحث و گفتوگو با صدای بلند است.
مردم هم دور آنها جمع شده بودند و به دعوای لفظی آن دو گوش میکردند. وقتی
کار بحث و مجادله بالا گرفت، جوان شرور کلام زشتی بر زبان راند و شروع کرد
به گفتن الفاظ نامناسب. شاگرد مودب شیوانا از این دشنامها به شدت رنجید و
.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|
 شیوانا مجله موفقیت شماره 189آرامش سنگ یا برگ! مردجوانی
کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. شیوانا از
آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان
وقتی شیوانا را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به
هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا
کنم؟"
شیوانا برگی از شاخه افتاده روی زمین کند و ..... |
| |
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

شیوانا مجله موفقیت شماره 188فقط خوش بدرخش!
روزی
آهنگری جوان وارد دهکده شیوانا شد. او در کار خود بسیار ماهر بود و
میتوانست وسایل مختلف را با کیفیت خوب و قیمت مناسب بسازد و به مردم عرضه
کند. در ابتدا فروش خوبی هم داشت اما به تدریج میل و رغبت مردم به خرید از
او کاهش یافت و چند هفته که گذشت دیگر هیچکس سراغ او نرفت. دلیل این عدم
استقبال مردم از او، بدگویی آهنگر جوان از آهنگر پیر قبلی دهکده بود که با
وجود سن زیاد به کسی کاری نداشت و اصلا هم از ورود آهنگر جوان به دهکده
گلهمند نبود. اما برعکس او آهنگر جوان حتی یک لحظه از بدگویی و تهمت و
افترا علیه آهنگر پیر دریغ نمیکرد. سرانجام مدتی که از بیکاری آهنگر جوان
گذشت او .....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|
 شیوانا مجله موفقیت شماره 187کاری کن که رخ دهد!
شیوانا
از مقابل مدرسه ای عبور می کرد. پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون
مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است.... |
| |
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

قصههای شیوانا مجله موفقیت شماره 186محبت بیمنت!
پیرمرد
ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ
داشت اما هیچکدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمیگرفتند و هر کدام مشغول
زندگی خود بودند. این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|
 قصههای شیوانا مجله موفقیت شماره 185چشمان خودت کو!
یکی
از شاگردان شیوانا جوانی ساده و صادق بود که نسبت به همه اهل مدرسه خوشبین
بود و سفره دل خود را نزد همه باز میکرد و هیچکس را بد نمیدانست. همه
شاگردان هم او را دوست داشتند و با او بیشتر از بقیه صمیمی بودند. روزی
شیوانا دید... |
| |
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|
 قصه های شیوانا مجله موفقیت شماره184میدان قدرت خود را دریاب!
یکی
از شاگردان شیوانا ماهیگیر جوان و بسیار ماهری در صید ماهی بود. او شناگری
ورزیده بود که به راحتی میتوانست در اعماق آب برای چند دقیقه دوام آورد و
به همین خاطر گاهی به صید مروارید هم میپرداخت. روزی ماهیگیر جوان نزد
شیوانا آمد و به او گفت:... |
| |
|
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

قصههای شیوانا مجله موفقیت شماره 183مجازاتی مشابه!
شیوانا
با چند نفر از شاگردان بعد از روزها سفر وارد دهکدهای غریب شدند. غروب
نزدیک بود و هیچکس آنها را نمیشناخت، به همین خاطر در کنار چشمه زیر
درختی اطراق کردند و به استراحت پرداختند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

قصههای شیوانا مجله موفقیت شماره 182سنجاقک به سمت عقب نمیپرد!
شیوانا از مسیری عبور میکرد. کنار نهر آب مردی قویهیکل را دید که روی سنگی نشسته
است و پیرمردی دلاک روی بازوی او خالکوبی میکند. شیوانا به آن دو نزدیک
شد و نگاهی به تصویر خالکوبی انداخت و از مرد تنومند پرسید: "این تصویر شیر
را برای چه روی بازویت حک میکنی؟"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

قصههای شیوانا مجله موفقیت شماره 181اسب بعدی!
مرد ثروتمندی در دهکدهای دور زمینهای زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را
همراه با خانوادهشان روی این زمینها به کار گرفته بود. و برای اینکه
بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بیرحم را به
عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بیرحمی کارگران و
خانوادههای آنها را وادار میکرد روی زمینهای مرد ثروتمند به سختی و
تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود. روزی شیوانا از کنار این
دهکده عبور میکرد. کارگران وقتی او را دیدند شکایت سرکارگر را نزد شیوانا
بردند و گفتند: "صاحب مزرعه، این فرد بیرحم را بالای سر ما گذاشته و ما به
خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم. چیزی به او بگویید تا با
ما ملایمتر رفتار کند."
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|

قصههای شیوانا مجله موفقیت شماره 180ببر را در جنگل خودش قضاوت کن!
ببری
درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دامهای یک مزرعهدار حمله کرده
بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در
گوشه انبار مزرعهدار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود
قیافهای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشهای جمع کرده و حالت تسلیم
به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر
کرده و به عمق جنگل برده و آنجا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. در حین
انجام این کار مرد میانسالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت: "پسری جوان از
روستایی دوردست به اینجا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و
از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به
روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار میکرد چیز بدی از او ندیدیم و
پسری خوب و سربهزیر به نظر میرسد. میخواستم بدانم با توجه به اینکه
شناختی از گذشته او و خانوادهاش نداریم آیا میتوانم دل به دریا بزنم و با
این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در ساعت   توسط فرامرز کوثری
|